محو شدم ;)

بهمن ۱۷م, ۱۳۹۰

http://fade.blogsky.com

 

برچسب‌ها:

خلسه | بدون دیدگاه »

برمی‌گردم، هَــــه !

دی ۱۸م, ۱۳۹۰

هر کدامینمان در خود سنجدی داریم که ما را به بازگشت سوق می‌دهد، خواه این بازگشت روزگاری را در ما آغاز کند، خواه تکرار ملالت‌آور دیروزها و دیروزهایمان باشد.

موجودات سنجدگونه‌ای هستیم که تنها تضاد را در خود متبلور می‌سازیم؛ نواهایی با هارمونی کامل می‌سازیم تا از آنارشی بگوییم، از جنگ فریاد کنیم و از دلهره‌های عاشقانه‌ای که بی‌نظم‌ترین خطوط روزهایمانند، صدای تلخ کمانچه و تار را با طرب ضرب درهم‌آمیزیم که فریاد کنیم « دشمنانم موزیانه خنده‌های فتحشان بر لب … ». بی‌محابا آبستره‌هایی بر بوم می‌افکنیم، تا روزی که شاید شدیدترین همرنگی و لطافت هنر را در ما بیابند؛ فاز سیّال نام می‌گیریم تا فردایش در ماتم‌ترین دقایق بگوییم « زندانی دو دیوار متروک کلامت! »

فاز سیّال جایی بود برای او که می‌خواست از نو برخیزد، ولی آن‌چه که شد تنها به مذاق چند جوان عاشقِ شاعرِ ….. خوش آمد و بس! فاز سیّال همان عشقی بود که به قول محمد با کودکی سرطانی که عمرش به مرگ پدرش نمی‌رسد، معنا می‌یابد.

بزرگی می‌گفت « عشق همان خودخواهی است.» و اینک نیز این مرگ با تمام غرور جوانی و با تمام دغدغه‌های بیس سالگی‌هایم صورت می‌گیرد. بیس سالگی‌هایی که نوشتن کار آسانی در آنست. بیس سالگی‌هایی که تکرار روزها در آن خلاصه می‌شود در دو بار گذر از بساط حراج کتاب‌های جمعه شب میدان ساعت تا به یادم آورد که رومن رولانی که یک ماه پیش از همین بساط گلچین کردم هنوز نخوانده مانده، و در چهار بار گذشتن از سیگارفروشی گم‌نام کنار داروخانه‌ی شبانه‌روزی و استیون ویلسونی که این روزها خوب می‌نوازد.

فاز سیّال بود که می‌شد در کنار آن در شب‌های خالی با یک فنجان سیاه قهوه، از تیرگی ذهن خواند، از جنین‌های خفته خواند و از تلاطم حرف زد. هرچه که بود، اکنون در جایی ایستاده که از خیال‌]هایی گفته که فصل‌های همگون را ورق‌زده

- از خیال بهاری نگفتی !

- بهار همان اعدام آن زندانیِ حبس ابد است که هیچ کسی از مرگش ناخشنود نخواهد شد، پس چه بهتر که این مرگ به خواست خود او رقم خورَد.

هر چه که بود و هست لطف من تنها به این‌جا رسید و بس!

پایانِ حماسه‌ی فاز سیّال

نقطه تا بی‌نهایت سر خط

 

 

برچسب‌ها:

,

تلمیح‌جات | ۴۳ دیدگاه »

غرق تو باید می‌شد، عشقِ سال شال‌های آبی

دی ۱۷م, ۱۳۹۰

تو را خواب می‌دید
سهرابِ من
بعد زخم‌ترین گاز از سیبِ ترش
بعد هنگامه‌ای که
تو را شعر نام می‌گرفت
در بعدازظهرهای آبی آزاد
به وزن سپید خیالت
لیکن خیالت را مجال بود یا نابود نیست، وهمت را مجال دیدار نیست و غمت را مجال اشک
حال من بی‌مناسبت نیست با حال آن طفل کبریت فروشی که در سخت‌ترین سرد زمستانش از سر ایمان آخرین کبریت‌های خالیِ قوطی را به بهانه‌ی خیالی دیگر از رویا و تمنایش روشن می‌سازد، اینجا نیز فرق چندانی نکرده، تنها ارابه‌ها ماشین شدند و برف زمستان جای خود را به بارانی کذایی داده، هنوز هم نگاه‌های پرسش‌گر و ترحم‌آمیزی از من می‌گذرند، لیکن کدامینشان خواب من را دیده؟ کدامینشان آن را ربوده؟ و کدامینشان می‌خواهد که با من فریاد کند؟ هنوز هم اینجا مردی آخرین کبریت‌ها را به بهانه خیال تو روشن می‌کند تا در تک و تای پریشانی دودِ آخرین سیگار، باشد  که تو را بیابد، عاشقانه‌ترین یادت که باشد و یا ملال‌انگیزترینش، فرقی نمی‌کند برای تسلای دورافتاده‌ترین  آهِ  این مرد، فقط کاش باشد…

[ادامه داشت..]

پ.ن: محسنِ نامجو خودت می‌دونی که اصلن از شخصیت و ترانه‌]های جدیدت خوشم نمیاد ولی همین که هر از چند گاهی ” زلف” رو می‌خونی کافیه تا حال ما رو خراب‌تر کنی. [ لینک ]

برچسب‌ها: خلسه | ۲۰ دیدگاه »

به قول بهزاد: سایت های ما یکی از دیگری فیل تر

دی ۱۵م, ۱۳۹۰

مژده مژده
به منظور سهولت امور برای هم وطنان سراسر عرزشی کشور به زودی در این مکان، دی وی دی های اورِجینال اینترنت ملّی عرضه خواهد شد

برچسب‌ها:

خلسه | ۹ دیدگاه »

خفته در هذیان خیالت

دی ۱۰م, ۱۳۹۰

بعد از تو باری دیگر غم بیدار نخواهد شد

برچسب‌ها:

,

خلسه | ۲۱ دیدگاه »

خیال؛ زمستون

دی ۱م, ۱۳۹۰

زمستونا که عمر روزاش به عصر نمی‌رسه، تو هوای خودمون باشیم، لب پنجره. می‌شد مه رو از پشت شیشه هم لمسش کرد.فرقی نداره که شکوندن تخمه باشه، یا خوردن ناخونا یا هر چی دیگه.. همه‌شونو با گوشه لبم انجام میدم.. اون روز اخمات از همین بود که چرا سیگار از گوشه لبم نمیفته؛

یک، دو، سه، چار، پنج … شیش. شیش بار که فنجونو هم زدی و قاشقو دوبار تکوندی می‌ذاریش کنار… عادتت بود. هنوز رو اخمات مونده باشی. مثه مایی که رو آهنگ اتاق موندیم، لب پنجره؛ زمستون که عمر روزاش به عصر نمی‌رسه. هوا و چراغونی شهر عاشق‌ کنه آدمو. دستاتو آروم آورده باشی رو میز و با فنجونت بازی کنی. قهوه رو هل بدی سمت خودت و قبل از اینکه بریزه بر‌ش‌گردونی. با همون اخمات. من دلم بلرزه از سکوتت. آروم نمونی ..

- اگه می‌خوای فردامون هم به این سکوت بگذره بگو تا …

نگامو که ببینی، حرفتو فراموش کنی ..

- فکر کردی فقط این دل توئه که تنگ می‌شه ؟

- من اینو نگفتم

- فکر کردی فقط توئی که عاشقی و بس ؟

- من اینو نگفتم

- اگه هر روز شعرت کنم چی؟ اگه رو وزن شعرت کنم چی؟ اون وقت میفهمیم غزل؟

رو بغض حرفم وایسی. ساکت

رو بغض نگات وایسم. ساکت

قاشقو ورداری و دو تا شیرین‌ترش کنی

یک، دو، سه، چار .. از بی‌حوصلگی نتکونیش و بذاریش پایین.

- چار تا شد غزل، کم گذاشتی واسش، کم گذاشتی

- کم یا زیاد، چه فرقی می‌کنه وقتی خودم تموم شدم.

- چه دیر فالمو گرفتی حالا که هر دومون مردیم. تو یه جور و من یه جور دیگه.

 

نه من بتونم جلو اشکمو بگیرم و نه تو جلو اخمتو

زمستونا روزاش عصر نداره، ماشینا نذارن برسه صدای اشکت

چراغونی شهر از تو مه بخوره تو صورتمون.

 

 

برچسب‌ها:

, ,

خیال | ۳۳ دیدگاه »

خطابه‌های آخر فصل سوم

آذر ۲۴م, ۱۳۹۰

ای روز

ای محکوم به آغازشده‌گی به نام کلیشه‌ی افق و آفتاب

تو کدامین مغناطیس واژگون سرنوشتی؟

تو ای فصل

کدامین اندوه پایان‌ناپذیر سالیانی؟

و ای زن

تو ای زن، کدامین خلسه‌ی آسمانیِ زمینی؟

در “چنبره‌ی عشق” و

در آغوش غش‌رفته‌ی خیال.

و ای من

ای مختوم به هجای دوم فریاد

تو کدام شهر به تاراج رفته‌ی

هر شبی،

کدام موسیقی خاموش

و کدام سکوت قبل و بعد شعر ؟

و کدامین عاشقانه‌ی بی‌سیریِ منی

در عریانی هر پایان مجهولت

ای عشق

ای سکون مبهم نگاه

ای عشق

ای شعر

 

پ.ن: ترانه‌ی این روزهای من [ لینک ]

برچسب‌ها:

,

خلسه | ۲۷ دیدگاه »

وقتی که رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره

آذر ۲۱م, ۱۳۹۰

باورت شه یا نه

خسته شدم از بس پیاده‌رو ها

تمومم کردن، منِ تنها رو، با پای پیاده

سوختم از بس پاکت پاکت سیگار

از روی این حنجره‌ی خشک

منو بالا کشیدن

چند تا شبو

با چند تا دریای دیگه، صبح کنم

تا خیال آبی چشمای تو رو

جز تو این کاغذای درب و داغون

جز تو این شبای یخِ خشک

نقاشی کنم روی نگاه و بود و نبود و تموم شهرم ؟

به خدا خسته می‌کنه منو،

تموم این که دنیامو تموم ببینم

وقتی که یه صبح دیگه شروع شه و “سلام عزیزم”هات نباشه

به خدا دلم تنگه

واسه اون اخمای الکیت

واسه اون صدایی که خودت می‌دونی

شده همه‌ی بتهون و باخ و شجریان و

هزار هزار آواز آروم روزام.

هنوز دونه دونه ی قهوه‌ها که آب می‌شن و

ذره ذره نبودنات هم جمع می‌شه

ولی خوابای من هنوز

بوی اون ساعتیو می‌ده که یواشکی،

یواشِ یواش، گفتی

که دنیات مالِ خودت

به خدا خسته شدم از بس روی این کاغذا خوابم برده

خسته شدم از بس

از بس یادت رفت که باشی

آخ که دلم لک زده

واسه این‌که فقط یه بار دیگه بشی شاعرِ من، بشی خوبِ من

اون‌وقت، تا خود صبح می‌شینم و حرف به حرف

مشقِت می‌کنم

آخ که دلم لک زده

آخ کاشکی میدونستی وقتی که …

هیچی ..

هیچی، گفتم هیچی عزیزکم …

خودت که می‌دونی ..

پیشنهادنوشت: ترانه تکرار نشدنی برایان آدامز [ لینک ]

برچسب‌ها:

, , , ,

خلسه | ۲۸ دیدگاه »

ماه شب چارده

آذر ۱۸م, ۱۳۹۰

نشسته، آرام

لحظه سکوت بعد کلام

روی نبض ایستاده نگاه

به وقت موج نازک موی کنار رفته از روسری‌

برچسب‌ها:

, ,

خلسه | ۱۹ دیدگاه »

در باب جوانی و روزهای سپری‌شونده‌ و سپری‌نشونده‌اش

آذر ۱۶م, ۱۳۹۰

یادمه واستون از حسرت یه دوچرخه بیس و هشت گفته بودم؛ اون قدیما بابام یه دوچرخه بیس و هشت داشت. چینی اصل! اون موقع هنوز اسم چین تا این حد بد در نرفته بود و هنوز کتونی‌های چینی جیر و دوچرخه‌های لاغر بیس و هشتش اسم و رسم داشتن. اون زمونا بابا تا خود مدرسه‌ها با همون دوچرخه می‌رفت. یادمه که کنار فرمونش یه زنگِ شستی و جلوی فرمونش یکی از اون چراغای شبرنگ داشت. همه ‌عشق من این بود که غروبا بابا با صدای زنگ بیاد تو کوچه و نور هم تو چراغش بازتاب کنه، آخر پزِ منم به هم‌سنّام به همین محدود می‌شد. این گذشت و شد زمانی که دینام‌های دوچرخه اومد تو کار و حالا خیلیا جلوی فرمونشون جای اون چراغای قرمز شبرنگ لامپای زرد برقی بسته بودن. حالا این قصه موند و غصه توی دلم که چرا بابا هم از اون دیناما نمی‌بنده جلو چرخش. روم هم نمی‌شد که بهش بگم که آخه چی می‌شه اگه توام از اون برقا وصل کنی رو چرخت ؟ چی می‌شد جای اون زنگِ بد صدا یه لامپ بذاری؟ این ماجرا موند و موند تا زمانی که بابا ماشین خرید، دیگه اون موقع کمرم  رسیده بود به همون دوچرخه ولی دیگه هیچ جونی تو چرخاش نمونده بود که لااقل خودم به عشق اون روزا برم و واسش یه دینام بخرم .. این قصه گذشت تا اینکه رسیدیم به دوره‌ی سهمیه بندیِ بنزین؛ بابا هم واسه صرفه‌جویی و اینا رفت و یه دوچرخه‌ی نو خرید.

حالا این دوچرخه دینام هم داشت با یه لامپ خوشگل و بزرگ و ترمزای مطمئن با دسته‌های پلاستیکی ولی دیگه خبری از شبرنگ و زنگِ شستی نبود .. یه لحظه دلم تنگ شد واسه همه اون بودناشون، واسه همون قرمزِ عجیب و غریبِ هزار خونه، واسه همون زینگ زینگِ بدصدا. دیگه اون لامپ برقی واسم هیچ دلگرمی‌ای نداشت. فقط همون دوچرخه رو می‌خواستم با تموم زوار در رفتگیاش .

این شکلی بود که دلتنگی واسم موند و باهام قد کشید.

 اگه من سیزده چارده سال پیش دلتنگ یه دینام بودم و و اون شبرنگُ پس میزدم و سه چار سال پیشم عیناً عکسشو انجام می‌دادم. حتماً فردا هم واسه امروزم دلتنگم. از اینکه خیلی از حرفام از جوونیم در میاد، یقیناً دلتنگ خریتم می‌شم، دلتنگ چیزایی که امروز واسم مثل یه کوه قد بلند می‌کنن، دلتنگ نشستن با رفقا و دادن ایده‌های من‌درآوردی در مورد دین و سیاست و محرم و هزار تا چیز دیگه، دلتنگ اینکه تو خونه اشکان بی‌غذا بمونیم و برا پر کردن شکممون بریم هیئت! دلتنگ اون اولین طعم کاپتان بلَکی که امید از آمل آورد واسم. دلتنگ این ابی کوفتی که برای بار هزارم داره آهنگ “نوازشُ” می‌خونه. دلتنگ همین جای بی‌خود که می‌شینم واسه یه عده آشنا و غریبه می‌نویسم و خیلی مسائل دیگه که نه من حس گفتنشو دارم و نه شما حس خوندنشُ.

اینو می‌خوام بگم آدما در تموم اعصار، در تموم تاریخ توی دلتنگی هستن، توی محدودیت و توی ستم، توی آرزو و حسرت روزایی که اگه یه لحظه توشون قرار می‌گرفتن الآنشون یه چیز دیگه بود و خیلی چیزایی که مجال گفتنش نیس؛

نتیجه گیری پایانی و پیام بهداشتی و نکات اخلاقیش با خودتون

برچسب‌ها: خلسه | ۲۲ دیدگاه »

نوازِش

آذر ۱۱م, ۱۳۹۰

پنح‌شنبه شو، فنرِ سو،

مره طاقِت بورده،

طالب ِ خونش، مِن برمه،

کلشِ دله، مِن برمه،

وارش پهلی، چراغ پهلی

گتِ چله بیّه، تی گره؛

مره شه کشه خو کندی؟

برچسب‌ها:

, ,

خلسه | ۳۰ دیدگاه »

ای تبعید شده از شانه ی سوخته ی کویر به روسپی‌خانه تهران!

آذر ۹م, ۱۳۹۰

و مرد باد ابراهیمی که چاقوی خود را،

قبل خواب می تراشد

 

برچسب‌ها:

خلسه | ۱۸ دیدگاه »

جیره ی عصرانه

آذر ۵م, ۱۳۹۰

لب‌ها سرد، در تکاپوی آمیختنی دیگر

زبان کشیده به داخل، مبادا از شوق این بوسه اشتباهی رخ دهد

دست رو به روی سینه

سرد، سرد، سرد

هیچ بویی

یک نگاه

تخت پُر

ساعت لرزان

دست‌ها گرم

لب سرد

سرد، سرد، داغ

آتش گرفته‌ایم با هم انگار

سینه ها سوخت، با هوسی بی سیری

داغ،

هارمونی صدای آهی و خلسه بعد از آن

تن گرم، دست‌ها گرم

حالا شاید بتوان صدای نفس‌ها را شنید

یک نفس تو، یک نفس بیرون

یک نفس تو، یک نفس بیرون

و این چنین ثانیه در لفظ ارضا معنای تام می‌یابد

بالا پایین، اوج حضیض

آخ سوخت

لب‌ها داغ

دست‌ها سرد، لب‌ها داغ

هیچ صدا، روی تخت

تنها چشمانی که نمی‌توان امتداد نگاهشان را یافت

یاد‌آمدِ خاطره‌های تلخ، به موازات این بوسه‌ها

یاد‌آمدِ محنت‌هایی و سرگردانی‌هایی

تن افتاده روی تخت، تخت افتاده روی تن

داغ، نفس تو، نفس بیرون

کم کمک نیمه‌جان شده‌ایم

لب‌ها افتاده، پاها بی‌جان

این گرماگرم حریق حریرهای عریانی و یک لمس

که گویی یک روز بیشتر از از یک قرن
بی چنین لذتی مانده

اینک هر دو بی‌جان

تن، بی‌حس روی تخت

یک پنجه که اندامی را به دام انداخته

یک اندام باریک که در چنین بازیِ لب‌ها سر می‌خورد

و یک اندام مانده میان انگشتانی که ساعت‌ها و شب‌ها

مشقشان شمردن تنهایی‌ها بود

و مایی که فرو می‌رویم در هم

دست روی لب

یک آه

دیگر خاموش شده‌ایم هر دو

کام آخر

تنها بوی زننده‌ای به جای مانده

گرچه هیچ کداممان این خاموشی را باور نخواهیم داشت

لَخت

ساکت، ممتد

اندام سوخته‌ی بی‌جانی

با سقوطی در لیوان نیمه‌خالی چای

خاموش می‌شود

و من

دست به گریبان مرور ناخوشی‌ها

آمیزشی دیگر با آخرین نخ پاکت سیگار را

در سر می‌پرورانم

 

 

- و این نوشته، نسخه‌ی غیر‌منسوخ نسخ‌شده‌ای در بی‌نصیبیِ یک نخ !

 

برچسب‌ها:

, ,

خلسه | ۲۱ دیدگاه »

خوشا ” بخش دارای پوشش را خراش دهید ” زیر ناخن شستم

آذر ۳م, ۱۳۹۰

خوشا روزی که عاشق باشم

تو ابری در بودِ من، که شَوم بارانی‌ات

به یاد خیل پاییزهای قبل تو

به یاد بوسه‌های دل‌چسب بارانی که

این آغوش تو را کم داشت

به یاد

روزی که عاشق باشم

کودکانه

تو بیایی

قبل همان باران

گوشی را که برداشتم

دو دقیقه معطل، ساکت

به بهانه شانه موهایت

 

پیشنهادنوشت: با این آهنگ صرف شود!  [ لینک ]

برچسب‌ها:

, , ,

خلسه | ۳۰ دیدگاه »

کافه، نثر، جزوه

آبان ۲۴م, ۱۳۹۰

صبحی دیگر در غروب لخت پاییز

باز معاشقه ها

با عینکی و پاکتی نور

و خودکاری

باز آغوش‌پنداری های بی حوصله ی نفس ها

با شمع روی میز

کاش بگوید استاد، این قصه را از ته

کاش بخواند از بر

قهوه را روی شکر

کاش نگوید دیگر

از معاشرت های تلخ تک بعد

روی میز تنها، در حجم سرد کافه ی تلخ

استاد ! فریاد کن درسی دیگر

بگو استاد، هی مرد !
آرام تر بگو

هی مرد، آهسته تر بی انگار

بگو گیتار را خاموش کنند

سیگار را

و سرفه های بی جا را

باز بگو بی فریاد ، در ضمیر

نگو از تعلیق هر شب، از چشم های بیدار و ذهن های خاموش

و از چراغانی نگو

از فردای  روشن مگو

بگو از آسمان های سوراخ خالی

از سازش های بی اعتنا

این بار تو زمزمه کن

” هی مرد

سیگارت را آهسته تر بخوان

هنوز بیس سال ها و بیس سالگی ها مانده

سوار بر دود ”

دور از نور

که غم باشد و دیوار ها و میدانی

و نجوایی که ای مرد

تفاله های قهوه را فراموش کن

هی مرد از بر بخوان

روزهای بی بدیل بی افسار را

دویدن های بی دست و پا را

ادر کاساً و ناولها

که عشق را سوره‌گی باید

که نور را دیدگی باید

که کافر گشته‌ام شاید

و کور

 

فریاد کن

بی رنگ، صورتی، آبی، بنفش

هی مرد

دلتنگی ها را بی سامان بخواه

خسته ام من از شاعر های شهر

که سیگار و کافه را بر دار کنند

و انهم جمیعاً جاهلون

که تو را شهری باید، دریایی و

سهرابی

تو را دیواری باید، تو را ایستی

تو را به شلمان گازی و

جیبی و دستانی حاجت

من را دود و بخاری، باید

فریاد که

لقد وهم است این روزها

عرق بر خانه باید

ابر بر سقف باید

و رخت بر سنگ در کنار رود

که سر را ، درد را

و دستمال را افتراق نیست

هی مرد

استاد راست نمی گفت

پدر راست نمی گفت

او خواند ولی بی تکرار

 بشنو سوز را

از پس زنگ های استخوان

تن را به درد بسپار

به میزی، دفتری

و لیوانی

خزنوشت: این عکسه خیلی باحال شد، ناخودآگاه وقتی تو کتابخونه بودم، شاید بشه کل این روزهامو تو این عکس خلاصه کرد، دوسش میدارم [ عکس ]

برچسب‌ها: خلسه | ۴۱ دیدگاه »

کی بتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما ؟

آبان ۱۹م, ۱۳۹۰

به نام چای صداقت
قهوه
اتانول نود و شش درصد، - حاوی مواد تلخ کننده ! -

هر چه ! مهم نیست
که هر کدامینشان
مرا حادثه ی هر روزه‌ی تلخ ِ
تلخ نگاه افرای غریب افتاده
در خیابان شانزده متری
به نهال نارنج

یاد آور باشد

به نام خیابان، عقربه، باد

نقطه، تا بی نهایت، سر خط

 

 

پ.ن : یحتمل یه چند وقتی نباشم، تا ببینم چه پیش آید، حالا مقدارش رو خودم هم نمی‌خوام بدونم؛ اینو هم گفتم که گفته باشم

پ.ن: تا اونجا هم که بتونم دوستان وبلاگ نویس رو می خونم

پ.ن: نه ناز دارم نه ادا، فقط یه کم می خوام از جو وبلاگ بازی و اینا بیرون بیام فقط

برچسب‌ها: خلسه | ۳۳ دیدگاه »

خیال؛ پاییز

آبان ۱۵م, ۱۳۹۰

پاییز دم عصری باشه

از یه آهنگ خراب برگشته باشم، حالمو خوب ِ خوب کنم، الکی.

دیر برسم ، دیر برسی

تا دو متریت که  باشم رومو برگردونم که یه وقتی بارون پاچه‌مو گِلی نکرده باشه

عاقل اندر من نگام کنی

یخ هوا نوک بینی‌تو سرخ کرده باشه

حیاط خلوت پیرمردا به راه باشه، نگاشون کنیم، برگردی

ابرا هنوز از بارون ظهری مونده باشن

ناخوناتو نگرفته باشی، جا بمونم توشون که

بی هوا فندکم سر بخوره تو دستت

مژه‌هاتو بندازی تو خط نِگام

نه که یه پاشنه ازم کوتاه‌تری .. فقط اینکه میدونی اینجوری دلمو بیشتر می‌بری

- هنوز که بو سیگار میدی ؟

سرمو بندازم پایین، نه که خجالت کشیدم ازت، نه که یه پاشنه ازم کوتاه‌تری، که ببینم کفشامون نزدیک‌تر میشه از این

نگا‌ه‌تو ازم گم کنی، که منم برگردم

نه که بخوای از خجالت دربیام، فقط اینکه میدونی چقد دوست دارم صدای عصرونه گنجیشکای سروارو، که با هم پرتِ اونا شیم

- یعنی می‌شه این یه امساله برف نیاد ؟

تو جوابت بمونم، مثل همیشه دست و پامو گم کنم، که بفهمی حالمو خراب کردی چقدر ..

هیچی نگیم ولی، فقط انگشتات که میشمارمشون … همینطوری هیچی نگیم

تا خود آفتاب صبر کنیم

نور که کجکی افتاد تو موهات

نگاتو بدی سمت پیرمردا

صدام کنی

- جون دلم ؟

- هیچی … همینطوری صدات کردم

دلتنگت‌تر شم

- عاشق همه طوره‌هاتم … چه همین .. چه همونایی که خسته‌م کنه … یه وقت ناخوناتو کوتاه نکنی .. قول میدم که این زمستونی برف نیاد

پ.ن: خیال، تابستون [ + ]

برچسب‌ها:

, , ,

خیال | ۵۹ دیدگاه »

دیدی بارون نمی‌گیره؟ دیدی انارا تموم شدن؟ دیدی که هنوز نمیای؟

آبان ۱۳م, ۱۳۹۰

بانوی دیگری !

فرقی ندارد

مهربانیت یا نامهربانیت

هنگام گام، روی پله‌ها

ولی حسنش را خودت بشمار

که وقت آخر

کفش‌هایت به دستت باشد

مبادا صدای رفتنت

باری دیگر سکوت بغضی را بشکند …

 

اه

به خیالم هم نبود

نبودت

تنها کلیشه‌ای دیگر را بر دیوار روزهایم

رنگ کند

 

پ.ن : خوابم میاد

برچسب‌ها: خلسه | ۴۳ دیدگاه »

تراژدی آن بود که من و تو ما را می‌دیدیم در تنهای آینه و تخت‌های یک‌نفره

آبان ۷م, ۱۳۹۰

عاشقانه‌هایم که نه

روزهای خلسه‌ی بی تو هم نه

بند انگشتانی

که بی رهایی اندامت بسیارند

                                                                 هم نه

تنها ضمیرم را

هجی کن

به ترتیب،

میم،

نون،

به واو که رسیدی

یادت باشد که خودت هم بیایی

برچسب‌ها: خلسه | ۵۹ دیدگاه »

تحملات؛ مثل دو نقطه پرانتز‌بسته‌های پیامک‌های معشوقتان

آبان ۵م, ۱۳۹۰

من دختر کوری را عاشق شدم

که در رگبار آبان

عصای سفید و قرمزش در چارراه توی آب

فرو می‌رفت

من پیرمردی را عاشق شدم که

پنج‌شنبه‌ها در چمنِ خیسِ روبروی کتابخانه‌ جمشید احمدی

با زنش کتلت می‌خورد

من حتی پسری دبیرستانی را عاشق شدم

که سیگارش را نیمه‌سوخته درون جوب می‌اندازد

و از ترس مواخذه آدامس می‌جود

حتی عاشق جوبی شدم که امروز عابربانکم را که

موجودیش هزار و هشتاد و پنج تومان بود

و اتفاقاً تا آبان دو سال دیگر اعتبار داشت

با خود برد

من پل عابرِ بی‌سایبانی را عاشق شدم

که در همان رگبار

آدم‌ها در سایه‌اش به آن سوی خیابان می‌دوند و

من چتری را عاشق می شوم

که باد آن را برگردانده

و من صدای لولای پنجره ای را عاشق می‌شوم

که همان باد

هرزه‌گی بسته بودنش را به رخ می‌کشد

آخر من

عاشق آن هرزه‌گی‌ای شده‌ام

که نیمی از

نوک خودکار فابر کاستلم را

می‌شکند

بی‌درنگ

پ.ن: یک چیزی هم بگم تا یادم نرفته، یه سایتی رو دوستان نویسنده مقیم نت راه انداختن تحت عنوان ” کانون نویسندگان مجازی ” محیط یک جور میکروبلاگ و شبکه گونه داره، اگه  اهل دل هستین یا حداقل دوست دارین که باشین (!) به این جمع بپیوندین، کسایی که میخوان عضو شن همینجا بهم بگن تا به آدرس ایمیلی که باهاش کامنت گذاشتن یک دعوتنامه بفرستم. [ لینک رایترکلاب ]

برچسب‌ها: خلسه | ۴۲ دیدگاه »

مرور الفاظ استدلالی در ذهن سخت‌تر است، نه که حرف‌هایم آهنگین باشد

آبان ۱م, ۱۳۹۰

خاطره، مثل ِ مگس

یادش می‌رود که دیروز

وقتی که میان شیشه های پنجره ام جا ماند

و تا امروز و تا یک ربع پیش

که از پلکم پراندمش

فراموش می‌کند و باز می‌نشیند

 

خاطره مثل مگس

از روی پهن برخاسته شاید، از

توی جوی زلال برخاسته شاید

 

خاطره، چراغ تویست

نه که داغ

که بغض می‌آورد یادش

 

خاطره همان

پرتقال بم و

پیت بیست لیتری و

حسرت دوچرخه بیست و هشت و

نشاسته روی آبسه دندان شیری

 

کندم‌َش

دندان را که البته

خاطره را بیشتر

- شاید روزی ! -

 

پ.ن: خسته شدم از بس همه گفتن که چرا فاز سیّالو بستی !! گرچه فقط یک صفحه ورودی به پیشنهاد یکی از بهترین دوستام اضافه کردم به اول وبلاگ ! به این خاطر به حالت روتین برش گردوندم !

پ.ن : گیجم !

برچسب‌ها: خلسه | ۵۵ دیدگاه »

بسامد سن سالگی

مهر ۲۵م, ۱۳۹۰

اینجا ابری نمی‌بارد

بیست سال است که کودکی را بر دوش می‌کشم

دل‌خوشی‌ها هم هر‌چقدر قد بکشند

باز هم

دستانشان را تمناگرانه بالا می‌کشند

که آن سوی حصار را ببینند

هرچند یک روز توپ دو لایه باشند، فردایش ریش زیر چانه

و فردایش هنوز هم جویدن آدامس خرسی زیر باران

من: خسته، به مکث روی سین

ولی

آدامس‌خرسی باشد، جیب‌های شلوار جینم باشد، آسمان دم‌ به شاش شهرم باشد، دل‌خوش می‌مانم …

رسالت من همان قدم گذاشتن در پیاده رو زیر باران پاییزی خواهد بود

شهر ابری که تنها همین‌ها را می‌خواهد

مگر نه ؟

 

پیشنهاد‌نوشت: سیرکو کافه – قصه [ لینک ]

برچسب‌ها:

, , ,

خلسه | ۳۸ دیدگاه »

وحی منزل گشته ای شاید؛ سوره تو، آیه آخر

مهر ۱۸م, ۱۳۹۰

قسم به تب و تاب شنبه های ابر و باد

که ابر از من، باقی از تو

و لاریب فیه

و به بغض

و تکرار واج واج نامت

و به تو،

سوره تک بیتی لا تنزل اللیلة

 

تلخ خواهم بود، تلخ

تا عصری که آیه‌ی عطر موهای خیست را

باد سوار بر جمعه ای پاییزی

بر من باران دیده نجوا کند

 

بعدازظهر ۱۳۹۰/۰۷/۱۸ – صندلی ردیف آخر کلاس تفسیر موضوعی قرآن

 

 

برچسب‌ها: تلمیح‌جات | ۵۴ دیدگاه »

ساعت، سیگار، جاده دریا، هندزفری، طبیعت و این پستو ، مرگ را چه می‌دانی ؟

مهر ۱۴م, ۱۳۹۰

و زندانی دو دیوار متروک کلامت

نه چیزی کم

نه چیزی بیش

برچسب‌ها: خلسه | ۵۴ دیدگاه »

تبانی کرده ای انگار، با تاریک زلفت، با خدایانت، با خدایانم هم

مهر ۷م, ۱۳۹۰

آرام‌تر بانو !
لااقل این شب‌ها

آهسته‌تر بباف گیسوانت را

به مثال کفنی دیگر بر قامت من

که نه من باز می‌گردم از دریای طلسم‌گرفته‌اش

و نه تو …

به تار و پود این پیراهن

برچسب‌ها: خلسه | ۵۳ دیدگاه »

فال با بود و نابود تفاله‌های ریز چای روی دیوار لیوان

مهر ۲م, ۱۳۹۰

تا آنجا رسیدیم که

ترس اتفاقت اگر از ایوان صبحم نیفتد

لیوان چای عصرم را لب پَر می کند

تو چه کردی !

که اتفاقت به یک بوسه ختم نمی شود

و نه به یک لمس گرمای دستانت

آخ که دستانت !

هنوز که هستی

ولی ولی دلتنگ می کند

مرا نبود دستانی که دنیا را با بوی تلخ دستانم عوض نمی کرد

حالا من هی اراجیف ببافم به هم و

تو یواش بگو : ” دیوونه ! ”

 

پ.ن: ریزنوشت‌های دوست جدیدم محدثه را دریابید، حرفای تازه همیشه بهترند اگر از عمق احساس برخیزند [ لینک وبلاگش ] [ فید ]

برچسب‌ها:

, , , ,

خلسه | ۳۲ دیدگاه »

بارش پراکنده همراه با مکررات اضافی

شهریور ۳۱م, ۱۳۹۰

خورده نداری؟ یه بسته بهمن سفید، هالتر، تیلیق تیلیق، این آهنگه محشره، کی بر می‌گردی خونه ؟ مرغ خوش‌خوان دارین ؟ قدیم یا جدید ؟ Are you sure you want to delete this picture? دختر مهدی‌زاده هم نامزد کرده، عینکم‌و ور می‌داریم و سرم‌و محکم میذارم رو میز، چند واحد برداشتی ؟ ممد هم پزشکی قبول شد، در حال حاضر برقراری تماس امکان‌پذیر نمی‌باشد، repeat this song، چیکارا می‌کنی؟ هیچی مثل همیشه ! هوا دم داره ! مرا تو بی‌سببی نیستی، خورده نداری ؟  اوضاع با اون دختره چطور پیش رفت ؟ چراغ سبز شد، کی گفته بود که آخر شهریور دل‌گیره ؟ سرمو بلند می‌کنم و عینک همچنان رو میز مونده، میشه فندکتونو بدین ؟ خورده نداری؟

برچسب‌ها:

, , , , ,

خلسه | ۲۰ دیدگاه »

برای هیچ شدن، تموم چند دقیقه بودن عمر باید بیارزه و لاغیر

شهریور ۲۷م, ۱۳۹۰

مثل لکه قهوه زیر اشک
مثل بارون زیر گریه
که تجلی هیچ کدومشون قبل سقوط دیگری رخ نمی ده
پ.ن: …

برچسب‌ها:

, , ,

خلسه | ۱۹ دیدگاه »

به تقابل‌های ناسازگار که برسیم، در حسن تعلیلت می‌مانم و بس

شهریور ۲۲م, ۱۳۹۰

تو در امن از بودم

من در امان از نبودت

ثانیه شمار در هجوم مکثش

سیلی‌گونه به یادم می‌آورد

که چشمانت

محض خاطر من صبح نمی‌شوند

سایه ها نیز در اغراق پاییزی قد راست نمی‌کنند

دیگر معنای ساعت،

افق

و شوق را

چه شده

که خورشید در پی سایه‌ات

” مصرانه “

از شرق تکرار می‌شود ؟

برچسب‌ها:

, , , , , , ,

خلسه | ۱۱ دیدگاه »

آستینم را تا آرنج بالا زده‌ام، شاید این آخرین آغوش باشد

شهریور ۱۶م, ۱۳۹۰

بگذار مرور شویم
از یک روز به همین تندی
با همین ته‌مزه‌ی گس
و با همین ناسوری که از ساچمه خودکارم
بیرون نمی‌چکی

بگذار این بار
و به یاد آور چار گوشه‌ی اتاقم را
که یا امروزش محشر خواهد بود
و یا شب هایی که جان خواهم کند به نجوای ناله‌ی ناآشنایی که هذیان خواهد شد
آرام بنشین تنها به بالین سایه‌ام
همین نگاه نارامت کافیست
تو بمان،
خب ؟

برچسب‌ها: خلسه | ۴۲ دیدگاه »

امتداد این دود را که بگیری به سرانگشتان خود میرسی بانو

شهریور ۵م, ۱۳۹۰

با این لب‌ها خیلی چیزها می‌شد پیمود :
نامت ،
لب‌هایت ،

وقطعاً وسعت تمام ناشدنی بیمثالگی‌هایت را ؛
اما تو باور نکن ،
این‌جا چیزی جای کام‌های سیگارم را نمی‌گیرد

برچسب‌ها:

, , , , , , ,

خلسه | ۱۵ دیدگاه »

هوایی که بنویسی همین می‌شود شیرینک دلبندم

شهریور ۲م, ۱۳۹۰

کوچه‌باغی از  موسیقی بودم،

هنگامه‌ی نگاهت بر منی که لب بر هم دوخته و

این چنین

سهراب من هم‌قدم با مسافری از هجوم زمزمه‌های عاشقانه

راه می‌پیماید

که تو تنها باشی

تنها

نگران به تو

که تو باشی

و من

هزار هزار نیمایی افسانه‌ی توام

نه ! تو همان آیینه و

بگذار

در همین حادثه، که من آیدای شروع انبوه بی‌برگ بهارت

مبدأ می‌شوی بر اقلیم من

ترسیم شو بر هندسه وجودی هر که که خواستی

من‌جمله همین خود من

- تنها گاهی اوقات اگر دلت گرفت -

که کمند است و کمان، ناوک نگاهت

کمانه می‌کند زیبای چشمانت بر تجسم بود و نابود تخیّل

و نمودار کن، سر ساعت، زاویه ابروان دکارتی‌ات را

و نه تو بت چین !

گور بابای ِ کپی پیست و نظم و نثر و عروض و انسجام جریان شعر

که همه را دیشب به نگاه  تو نگارین فروخته ام

عاشقانه می‌نویسمت،بی وزن، با وزن، پس هستم لابد دگر، هان ؟

-

پ.ن : وبلاگ دوست گلم، بهزادو دریابید [ وبلاگش ] [ فید ]، اگه فکر می‌کنید فقط وبلاگ‌های افراد معروف ارزش دنبال کردن با این وبلاگ نظرتون عوض ‌میشه؛ این پستش رو هم از دست ندین [ پستش ]

پ.ن : مع‌ هذا دریابید مینیمال‌های حسین عزیز را،

حرف‌ها دارند فی‌الواقع [ وبلاگش ] [ فید ]

برچسب‌ها: خلسه | ۵ دیدگاه »

قدر

مرداد ۲۹م, ۱۳۹۰

هر کی که ندونه تو که میدونی اولش نمی خواستم اصلاً به این شب اعتقاد داشته باشم، حالا بگذریم که یه جوری فرصت شد امشب بیشتر از شبای دیگه میون ک* چرخام تو نت، بهت فکر کنم؛

آره منم همون بنده، معتقد، آفریده ، خرافه گر ، هر چی ! هرچی که اسمشه !! من همونم واست دیگه ! دارم شب و روز ازت یه چیز می خوام، خیلی وقتا هم می گم: ” خدایا ! تو این دفعه رو کمک کن که کارم پیش بره، دیگه ازت چیزی نمی خوام ! ”

حالام بذار مثل همیشه بهت بگم، که ” حالا مگه ازت چی می خوام ؟” “تو این دفعه رو کمک کن که پیش بره، دیگه ازت چیزی نمی خوام ! ”  فقط میخوای یه آفریده، معتقد یا هر چیز دیگه ی خودتو شفا بدی .. راه زیادی نیست …

میگن هستی، نه نظر بازی داری باهام نه هیچی ؛ هستی ، هستی که من نمیبینت،که من نمیبینم جز تو کسیو که یقه‌شو سفت بچسبم

میگن این شب قدری توشه یک ساله آدما رو می نویسی میذاری تو پوشه‌شون، جون من، این تن بمیره واسه همه ما بگیر یواشکی یه ارفاق رد کن که نه این دنیا رومون سیاه باشه نه ….

دیدم، یکی نوشته بود ” خدایا از سر تقصیراتت بگذر ” من که سال دیگه این موقع نمی خوام این جمله رو همین جا بنویسم؛ خودت که بهتر میدونی منو

از سر تقصیراتمون بگذر

امضا، یه آفریده، معتقد، یا خرافه‌گر، نیم وجب اون طرف‌تر از آخر خط

برچسب‌ها: خلسه | ۱۱ دیدگاه »

یک-گام؛ دو-گام

مرداد ۲۶م, ۱۳۹۰

یک، تو

پیچش مو، در سینه به سینه‌ی این رقص

دو، تو

رقص و سلو

حریر دور عریانت

تک – لَخت – بوسه‌ها

قاره‌ای به وسعت دو تن

سه، تو، هیس !

هجوم تک‌اتاق و من‌های تو

چار، من

سر از کاغذ بر میدارم

بار دیگر

لامبادای لاتین من و نسیم پیراهنی که با خود برده‌ای

 

برچسب‌ها:

, , , , ,

خلسه | ۱۲ دیدگاه »

بازگشت

مرداد ۱۷م, ۱۳۹۰
من تقاص کدامین سیاهی‌های این روزگارم
که این چنین بر نهر متلاطم بی‌سایگی غوطه‌ور گشته‌ام
من صدای کدامین واپسین دمم
که این چنین خون بر جامه‌ی کهنه‌ی بختم می چکد
من تصادف کدامین خطوط موازیم
که بازگشتی از تاریکی و رعب بر من نیست
من کدامین خالکوبی بی مقدارم
که نه از من یالی مانده و نه حتی نعره‌ای خاموش
من سه‌کنج کدامین دیوار متروکم
که در آن نفس‌های غبار و نورش نیز در هم نمی آمیزد
کدام باور و کدام فریبی
مرا از ممنوعه‌های وجود چیده ؟
کدام تقدیری پیشانی‌ام را این چنین بر مهر خاموشی کوبانده
که
حتی سپیدی ِ کم سویی نیز در آن نمایان نیست
من را این بازیگری شایسته نیست
ای چرخ بگذر!
فراموش کن امتداد اولین فریاد و خونابه‌ی مرا
ای چرخ بگذر از من
-
پ.ن : آهنگ بازگشت به تاریکی (Back to Black) از Amy Winehouse رو گوش میدم، دانلود کنید : [ لینک ]
برچسب‌ها: خلسه | ۱۳ دیدگاه »

مردانه

مرداد ۱۴م, ۱۳۹۰

گرچه نه آغوشی هست

و نه حتی استکانی چای - که مهمونش کنم -

ولی

یقیناً بازو و زانویی در هم تنیده

و ریتمی تلخ از این چند روزه ! پیدا میشه

که

بلند پروازانه بگم :

میخوام مثه یه مـَـرد گریه کنـم !

-

پ.ن: بارون نزدیکه (:

برچسب‌ها: خلسه | ۱۳ دیدگاه »

بی‌نظیر

مرداد ۱۲م, ۱۳۹۰
چه فرقی داشت که
چشمانم
و یا لبانم
به ” لعل رمّانی ” تو می‌آویخت
که حلقه‌ای در میان نبود
از برای برده‌ی سالیان
و اینک
که
کافر شدم
بر تمام شعرهای پیش از ایمان به تو
که در آسودگی
چه در خیال و چه
در معمای کوچه‌های شب‌بو
خوشه‌ی اندام تو را
ناب انگارانه می‌چینیم
و می‌چینم این وهم‌های هر روزه را
در غروب کوچه‌های شب‌بوی دیشب (:
برچسب‌ها:

, , , , , , , , , ,

خلسه | ۷ دیدگاه »

جور دیگر

مرداد ۱۰م, ۱۳۹۰

بی نا ترین صدای پیانوی تاریخ

اولین تشنگی‌ها،

با من بمان‌های خفقان گرفته

عینکی که روی تموم وجود سنگینی می‌کنه

داد و هوارهایی که هیچ‌جا خالی نمیشه حتی

روی بالا آوردنای بی مثال ضد اجتماعی، ضد بشری، ضد وجودی،

ضد ضدیت‌های کلیشه‌ای

می‌ترسم از  حس‌هایی که بخوان وجودمو خوب کنن

چون یقیناً باز هم خلسه‌های عمیقی به سراغم میان

خلسه‌هایی مکرر که هر بار جورِ تلخی تکرار نشدنی ریشه میذارن توی انسانیتم

پ.ن : این آهنگ بی کلامو دانلود کنین: [ لینک ]

پ.ن : فعالیتمو توی تویتتر شروع کردم، می‌تونین نوشته‌هامو با اسم @toospool دنبال کنین

برچسب‌ها:

, , , , , , , , , ,

خلسه | بدون دیدگاه »

خیال

مرداد ۴م, ۱۳۹۰
تابستون، عصری باشه
من خسته نشسته باشم سیگار دود کنم
به سینما پارادیزو فکر کنم
بعدش خیلی گرم باشه، تشنه‌مم باشه
همون فقط لبمو به سیگار بدم
بعد تو بیای از پشت چشامو بگیری :
- اگه گفتی من کیم ؟
من بی‌رمق برگردم
از اون پیرهن گل‌گلی یاسیا پوشیده باشی، لپات گل انداخته باشه
صدام کنی
با صدای بم بگم :  جون دلم ؟
همون گل انداخته بگی : حدس بزن چی شده ؟
- هوم ؟ برگشتی بهم ؟
- دیوونه ! خوبِ خوب شدم !
-یعنی چی ؟
- سرطانم ! درمان شده خره !
من بر و بر نگات کنم
عنق بشی، شیطون بگی : میزنم لهت می‌کنما !
بعد اشک تو چشات جمع شه، بریزه پایین
بعد گونه‌هات بشه عین کاغذم
بعدم من همون برو بر نگات کنم، برم تو فکر
تو نگام کنی
من غرق گلای پیرهنت شم .
-
پ.ن: این آهنگ کوتاهو دانلود کنین [ لینک ]
برچسب‌ها:

, , , , , , , , , , ,

خیال | ۱۲ دیدگاه »

ال لاف

مرداد ۳م, ۱۳۹۰

علاف یا الاف ؟!

والا تو فرهنگ معین و لغتنامه آنلاین دهخدا نگاه کردم چیزی پیدا نکردم، جز کلمه ” علاف ” که به معنی ” علف فروش، آن‌که جو و کاه و هیزم و یونجه و علف فروشد ” بود و چون فکر کنم شغل شریف علف‌فروشی شغلی کاذب در دوران قدیم بوده -از آن جا که  تو خونه هر کرگدن و گوسفند و آدمی علف در میومد ! –  و ” علافان ” علافی واسه خودشون بودن اون زمونه، این جوری شد که از قضا واژه علاف کشف شد .

ولی این واژه هم‌اکنون به شیوه های نوشتاری و آوایی مختلف بازگو می شود :

علاف، الاف، ال لاف، بیکار، بی آر، بدبخت، کارمند قراردادی، دانشجو، محسن سازگارا، خانم شیرزاد، من، بابام، آق معلم تو تابستون؛ بازم دانشجو،عادل فردوسی پور، دکتر حسن عباسی، تو، من، عزراییل، همینا !

برچسب‌ها:

, , , , , , ,

خلسه | ۹ دیدگاه »

امروز II

مرداد ۲م, ۱۳۹۰
پینوشت:
بخون آروم بخون
جمجمک برگ خزون
صدای آبی برسون
چشمه‌ی آهی برسون
قصه‌ی یواشکی
مرا ببوس – برای تنهاترین بار -
فردا نیستی
هستم به پای رفتنی
تخته سنگ خاکستری…
اه از این جمله های تکراری، تف به روح بیکاری !! تف !
کسالت روزمره، رودخونه‌‌ی خشکیده، جیرجیرک بیکار بی‌آر، رفقا بهم زنگ میزنن گوشیو سایلنت می کنم روشو هم بر می گردونم که عذاب وجدان نگیرم
همین شد امروز
برچسب‌ها: خلسه | ۲ دیدگاه »

امروز I

مرداد ۲م, ۱۳۹۰
- شاعر بهم گفت
- چی گفت؟
- در گوش من گفت
- چی گفت ؟
- با عشوه‌ای گفت
- چی گفت ؟
- امروز پریروز پس‌فرداست
برچسب‌ها: خلسه | ۶ دیدگاه »

طاقت‌بریده

تیر ۲۸م, ۱۳۹۰

کارشونو خوب بلدن

از شنبه، هفته‌ها رو به یاد جمعه‌های خونین شروع می‌کنن

کارشونو خوب بلدن

اما

فقط کافیه یه نگاه به جوبهای خیابونت بندازی

تا بفهمی هر چی کشیدی

از اذهان پنیسی سوپورا شروع شده

دو ساله که عینک دودیشونو عوض کردن

عوض نمی‌شه چشمای تخمیشون

-

پی‌نوشت : واسه یه رفیق

پی‌نوشت : میذاریم برو (;

برچسب‌ها: خلسه | ۷ دیدگاه »

نوشابه گازدار

تیر ۲۶م, ۱۳۹۰

سر به سودای تو دارم،

هزار ناز این کوچه‌های بارانی در گرو بازار سیاهانت

بازگرد، نیمه‌ی شام پیش از غروب مهتاب،

پیش از غروب خود من هم

سر به سودای تو دارم،

سودای طعم لیمویت

بی هیچ مارک تجاری

سر به سودای شیرینی‌ات دارم

اصلاً همان لیمو : هزار نوش شیرینت ارزانی یک لحظه تلخی نیم نگاه آخرت

مسافر یغمایم

-

پ.ن: ترک شماره ۴ آلبوم گل یخ کوروش یغمایی رو گوش می‌دم

پ.ن: چرا عاقل می‌کند کاری که باز آرد پشیمانی ؟

برچسب‌ها: خلسه | ۵ دیدگاه »

Angry Birds

تیر ۲۳م, ۱۳۹۰

حال که انسانیت را یافته ایم این‌چنین

حال که جوانیمان به پای دو برگ کاغذ و سه جلد کتاب شاعر دهه پنجاه به باد رفته

در تمنای اندیشه میانسالگی

کودکان خود را در ذهن ترسیم می کنیم

که ” فرزندم، ما بازنده بودیم و شما برنده

آن‌ها موافق بودند و ما مخالف

آن‌ها موافقند و شما موافق

ما در رویای “طیرالأبابیل” بوده‌ایم

که ناگاه گل سخت بریزند

و در رویای نجاتی آسمانی “

هنوز به آسمان خیره‌ایم و” اصحاب فیل” ..

فرزندم !

برچسب‌ها: خلسه | ۱۵ دیدگاه »

One way street

تیر ۱۷م, ۱۳۹۰

عاشق خیابان های یک طرفه ام

بی دلیل

عادت کردیم که برای هر چیزی دلیل بیاوریم

برای هر قضیه ای برهان و

برای هر گناهی بهانه

عادت کردیم که وقتی گفتیم « عادت کردیم … » بعد توی آن سه نقطه عیب بگوییم و به هرچه که به آن عادت کردیم بد و بی‌راه

عادت کردیم که  عادت کنیم تا بعدش بگوییم عادت  کردیم !

عادت کردیم که از خیر بگذریم

از خیر هر چیزی هم بگذریم که آخرش ….

اوف !!

بیخیال بابا جان !

من

عاشق خیابانهای یک طرفه ام !

پ.ن : نون و هندونه می خورم !

برچسب‌ها:

, , , , , , , , , ,

خلسه | ۱۷ دیدگاه »

Loverbird

تیر ۱۴م, ۱۳۹۰

مرغ عشق

تو باغچه یه چاله ۳۰ سانتی براش کندم

اومدم نشستم کنارش

می‌نشستم به مزه کردن های ارزنش نگاه می کردم، ساعتها، وقتی پوستاشو از زیر منقارش پایین می ریخت

غصه‌ش قفس نیم متریش نبود

غصه‌ش جفت مرده‌ش نبود

حتی غصه‌ش غبطه فریاد دلسردکننده بلبل روی درخت آلبالوی کنار اتاقمم نبود

سکون

انفعال

هیـســــ ــ ـــ

داره جون میده

ساکن

منفعل

خاموش

منتظر بودم تا زودتر تنش خشک شه

پنجره ام باز بود

در قفس رو باز کردم

-

پ.ن: پنکه ایستاده  اتاقم داره مستقیم بهم می زنه؛ بعدازظهرم خیلی تابستونیه .

برچسب‌ها:

, , , , , , , , , , , , , , ,

خلسه | ۸ دیدگاه »

۱۰

تیر ۱۳م, ۱۳۹۰

پیش نوشت :  زیاد خارجی گوش نمیدم ولی آهنگ I Won’t See You Tonight از Avenged Sevenfold امشبم رو فازم بود .

-

نوشته دهم

نه کوچه بود،نه خیابون، بهش میگن ۱۶ متری !

آروم از تو پیاده روش که همه حسنش به همین پیاده روهاشه رد میشدم، که چشمای ملتمسش توجهمو جلب کرد، چشم ها همان و لباس هایی که حکایت به تاراج بردن تنشو بازگو می کرد همان …  فاحشه بود جانم، فاحشه !

جون هم تو تنم نبود که به لبخندش جواب بدم، سر تکون دادم تا روزگار خودم به یادم بیاد (برای یک بار که شده)

اینکه روزی خودم می خواستم بشم ” روسپی گران شهر ”  ! حال که امروز در ” دستمالی های هرزگان روزگار ” جایی نیست برای باز کردن، برای جدا شدن، از هم دریدن ساختار ها، برای شکستن آهنگین جناغ افکار …

حال جوونی ام بیست ! بیست ساله ! که خوش خوشان روزهای ابری و ترنم فرداش و سکوت توی ذوقِ پس فرداش و خاطره ی محتاج فردای فردای فردای فردای فردای پس فرداش نفش گیره براش و هیچ نداره جز تکرار  هم خوابگی با آیین های سخت شهرش …

جوونی که تا دیروز نوجوان و پریروز کودک دهه هفتاد می خوندنش با هزار سودا و حال در تمنای مجالی برای نوشیدن جرعه ای از همان مجال !

سرت رو درد نیارم، ما نیز به یغما می بریم تمام دوشیزگان معصوم وجدان و

از یغما آورده ایم باکره های لباس آهنین تعصب رو

ما نیز هم قدم شدیم با تو فاحشه عزیز؛

بگذار آغوشت را برای من، نه از روی حرص، که از روی  هم ذات پنداری وجدانی امشبم

نقطه

برچسب‌ها:

, , , , , , , , , , , , , , , , ,

خلسه | یک دیدگاه »

Mental Menstrual

تیر ۱۰م, ۱۳۹۰

پیش نوشت : دارم آهنگ اتاق یخ زده ی رضا  یزدانی گوش میدم

-

پریود ذهنی ام فرزندم .. !

گاهی اوقات هم یادت میاد که چیزی ازت باقی نیست

جز یه برگ کاغذ خسته کننده

و دو قرون ذهن خاموش که وهم کدر شدنش میترسونتت

تموم افتخارت اینه که هنوز آسفالت راهت – حتی اگه بن بستاشم جاده خاکی داشته باشه –  به رنگ لنگه های کفشته

خسته از ۱۶ بیتی های خودتو

و خموشی خموشی خموشی

داری اولای اپیزود آخر فصل  اول عمرتو تماشا می کنی و هنوز ….

برچسب‌ها:

, , , , , , , , , ,

خلسه | ۸ دیدگاه »

Inside the moon

خرداد ۲۶م, ۱۳۹۰

پیش نوشت : یه مدت چیزی ننوشتم گفتم یه شعری چیزی بنویسم

پیش نوشت : نمی خواستم اینو انتشار بدم، قضیه‌اش اینه که  دفتر قبلیم طبق معمول گم شد ( مثله دوتای قبلی :D) به این خاطر رفتم از کتابفروشی جدیدی که تو خیابون فرهنگ ساری باز شده یه دفتر جدید پاپکو خریدم. سریع دو نخ وینستون گرفتم و رفتم تو پارک نشستم و شروع کردم به نوشتن این شعر آخ روون اومد.. خلاصه پریروز مثل همیشه روی میزم نشسته بودم،  مادرجان اومد، میگه این دفتر چه قشنگه و اینا .. بعد منم که موجودیم که تا به حال فقط یک بار به خونوادم نوشته هامو نشون دادم ( پس ببینید چقدر مفتخرید که نوشته هامو میخونید :دی ) خلاصه هول کرده بودم که نکنه دستخطامو بخونه که یاد این نوشته افتادم گفتم بنویسم براتون

پیش نوشت : میشه گفت این اولین پست صد در صد عاشقانه منه و پست های دیگه مخلوطی از مضامین بودند

پیش نوشت : عاشقانه نوشتن من عاشق بودن منو اثبات نمی کنه !!

پیش نوشت : اخیراً چند تا آلبوم اومده به بازار از این آخری هاش آلبوم مازیار فلاحی به اسم  قلب یخی به نظرم جالب اومد، البته اگه حوصله موسیقی پاپ رو داشته باشید !!! و اینکه مود آهنگ ها بیشتر غمه و اگه مثه من فازتون فعلاً سیال باشه زیاد به کارتون نمیاد که میتونید از طریق این[ لینک ] و یا فروشگاه های عرضه محصولات هنری خریداریش کنید.

پیش نوشت: ببخشید که پیش نوشتام زیاد شد.

پیش نوشت : این مطلبم بار چندانی نداره !! :-s

ماه و ما

شب می تاخت

راز آشیان ها را

چلچله های در بند می نواختند

باز ترس حسرت چشمان پیش روز

باز بیم ناله های اندوه

باز دستان

باز دستان این بار

سرکشیدن های قرص شب

قرص ماه

باز نگاه،

باز نگاه

باز نوش داروهای سرو

سایگان این بار مطبوع، سایش ها این بار جان‌بار

این بار همراه

لـَـخت اندام ها در بند نگاه

لـُـخت احساس، عریانی ِ چشم ها بر هم

این بار در نگاه باز

چشم بر مهتاب

باز در شب ؛ چشم بر هم ..

با هم، یک بار

لیکن باز

برچسب‌ها:

, , , , , , , , , , , , ,

خلسه | ۹ دیدگاه »

The Mobile Set Is Off

اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۹۰

این نوشته را بشنوید و همراه با آن بخوانید

( گیتار : بهزاد دانش )

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

داغ چمن، فکر محزون
مشترک …
قهقهه‌ی حین
نیشخند نهان
مشترک مورد نظر ..
توالی بیچاره
پس نفس
مشترک مورد نظر …
داغ چمن، قهقهه‌ی نهان
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد
بیچاره‌‍ی باز
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد
گران یاد
دود عیان
دود بیچاره
داغ دود
باز
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد
زور بودن
جور بودن
چشم بیمار
دستگاه مشترک مورد نظر خاموشـ …
ناگهانی دیروز
عصر جمعه
دغ جمعه
چرایی دیروز
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد
خط ناجور
خط تند
بیچاره چمن،
طرز بازی
بوی بازی
اعتماد لطف
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد
داغ شب
دود شب
خستـه شب
دستگاه مشترک مورد نظر …

برچسب‌ها: خلسه | ۹ دیدگاه »

Desire

اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۹۰

که تو کام آرزو وا می نهی و چشیدن بوسه از من

که تو همان بوسه خام از لب؛

با رژ مایع حتی !

که تو همان گاز اول نان بستنی قیفی

که تو همان سبقت ممنوع سرباز معاف شده نیروی انتظامی

که تو همان نگاه غرق جوان هیز

که تو همان گناه بعد افطار

که تو همان تخلیه مثانه ۳۳۰ سی سی

که تو همان نگاه زجر سهراب و ضرب

که تو همان بوی کاغذ ” اطلاعات ” ِ ” امام آمد ”

که تو همان باور دروغ شصت و سه

که تو همان رخنه کبریت بر جان سیگار

که همان دود اصلاً

همان بخشایش ذنوب اصلاً

همان رقّت صدای کمانچه

همان لمس اصلاً

همان قیژقیژ قلم اصلاً

اصلاً همان لذت فقط

لذت فقط با تو

لذت

برچسب‌ها: خلسه | ۹ دیدگاه »

The Gone Path

اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۹۰

راه رفته

” برای اونا که براشون   نبودم “

شاید این آخرین پندارم بود، ما آدما همیشه به دنبال ساده ترین و کم هزینه ترین راه هاییم، و این میشه که تا ولمون می کنن بر می گردیم به غریزمون؛ شاید اگه به دنبال ساده ترین ها نبودیم دنیا بهتر بود؛ شاید به دنبال قدرت نبودیم، به دنبال جنگ، علم سیاه، شهوت؛ و به دنبال زندگی !
از این دلایل که گذشتم شعر هاشو سخت می نوشت، نگاه های عذاب آور و این سوال با من :
امشبم را می بخشید بر من ؟

نگاه های بینابین و آخرین پوک … مداراهای آخر و مداراهای اول .. از من و از اون ..

زمزه های ملتمسانه، بخشش های که بی صدا بود این بار

ببخش اگه نقطه تلاقی شب بود
ببخش اگه از خزر تا خزر راه بود
ببخش اگه ته مزه اش تلخ بوده
ببخش اگه قطرات بی هوای سخنم توی جام تو نبود
بگذر از انگارهای سهلم
بگذر از گرفتاری های ناپیدام
بگذر از سکوت هایی که با حرف ها همراه شد
بگذر تنها !
بگذر از کلیشه هام
بگذر از طلب راحتی هام
آری این بار …
بگذر از این آخری اشتباه ‌‎های با ندامت
ببخش حتی ندامتم را

برچسب‌ها: قلم | بدون دیدگاه »

Last Kiss

اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۰

کام آخر

تا میخواست روشن شه، زمان خیلی کند پیش می رفت؛  یه نگاهم به آسمون بود و یه دستم روی پله کوتاهی که خیلی قدم ها ازش گذشته بود، باعث شد تا تو اون مه رقیق که از پشت پنجره حسش می کنی، بتونم جلو پامو ببینم… تا بخوام قصه لبمو براش بگم، خودشو میندازه جلو، جوری که انگار تازه زبون در آورده، از دیشبش میگه، از بی خوابی های من! از ماهی که حتی پشت ابر هم لااقل نورشو پخش می کرد؛

بهاره رو از رو شاخه پرتقال چید و اومد دوباره نشست، خیلی بد می سوخت، حتی سرفه ی منم در آورده بود، حتی اشکش گریبان منو هم گرفت، مثل نخی که داره می سوزه و دودش بخواد بره تو چشات .

شیدایی نبود، فقط به فکر این شب که هنوز دیواراشو نچیده، آجراشو هم انتظار داشت تا من بیارم براش، آب‌دهنشو قورت داد و با صدایی که فقط میخواست موی گردنت سیخ شه …

- سجّاد ؟

- جونم ؟

- نمیشه این شبو زودتر تمومش کرد ؟

- …..

این آهنگو گوش دادی؟ « ترسم که اشک در غم ما پرده در شود … »

- میترسم خب !

- خب منم همینو گفتم …

- منظورم شبه !!  حالا نمیشه گذر از کوچه رو بذاریم برا فردا صبح ؟

- منم همینو میخوام !

فقط میخواستم اون لحظه داد بزنم سرش !! داد !!! که آخه آدم حسابی ! فرق صبح و شب چیه ؟ هنوز داره نسیم میاد؛ هنوز این شکوفه ای که حالا فقط دو تا گلبرگ ازش مونده، اونی که میخواستی باهاش فال بگیری… هنوز عطر خودشو داره  ! هنوز شبم خیس نمیشه ! موقع صبح هم همینه ( ای کاش این حرفارو فقط رو سرش فریاد میزدم ! )

دیگه تاب نیاوردم …

- خیلی از تاریکی بدت میاد ؟

- از سر شب حرفم اینه !!

- خیلی وقته شبا رو فقط برای ارضای صبح میخوام .. حتی تو شبایی که تو نگاه تو روزن … !

مشکل از نگاه من بود ولی نخواستم به روش بیارم …

چشمامو بستم …

هوز هم نتوسنت سرشو بالا بیاره ..

- چند بار میخوای سجّادو صداش کنی .. ؟ هوم ؟

- میشه این اهنگو قطعش کنی؟

- آخرین باری که دیدیش کی بود ؟

- خیلی رو اعصابمه !

- سجّاد یا آهنگ ؟

- – با خودم بودم …

شاید هم من با خودم بودم ؟؟

حرفامون کش‌دار شد، تا پاکت خالی شد، فقط نخواستیم به اذان برسیم . سرمو گذاشتم رو نرده ایوون … فقط میخواستم زمان بگذره …

سرمو بالا آوردم ؛ یه چیزی خورد تو جشمم ..

داشت بهم می خندید..

- دیدی به صبح رسیدیم آخرش ؟

- فکر نمی کردم !

واقعاً اولش فکر کردم فقط میخواسته کوتاه بیاد …

ولی این من بودم که کوتاه اومده بودم …

واو !

فقط نمی دونستم از تعجب بخندم یا گریه کنم !!

داشت با شبنم ها روی برگای پرتقال بازی می کرد !!

برچسب‌ها: قلم | ۱۹ دیدگاه »

روز دیگر

اسفند ۲۹م, ۱۳۸۹

که می‌زاید همچنان، و این مهد ِ افکار در آرزوی بارش، هیچ فارغ نیست؛

یک سال گذشت از ” آبستن نه ماهه”،

که هنوز می‌زاید با سبزی بهار، با یاد حزن نیز توالی می‌یابد؛

مصایب را بگو؛ گر ابر بر ما باشند، فالشان باران است؛

و امروز گفت “نبود” و بود در دل،- و این کافی- ؛

این خط هم از برای ماست…

ما را طفلی باید؛

از آزادی،

از نقش سرود،

یخ ِ رودخانه‌ی کوه‌زاد، باز می‌ایستد در کناره‌ای، مرگ جان‌کاه از برای سرمای زمستان است؛

آسمان؛        پهلوی جاده؛       روز دیگر…

این حسرت مردود است!

راه بهار جاری است …

برچسب‌ها: خلسه | ۱۱ دیدگاه »

Dream And Touch

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۹

ho my love .. راستش وقتی پیانوشو میشنوم، با اینکه خیلی سرم نمی‌شه میرم تو حس، با این همه تنبلی! پا میشم دفترم که کم مونده نونوای بغل خونمون از دستم بگیره و بخونتشو در میارم، اتفاقاً چند روز پیش بهزاد هم خوندش ! هنوز هم داره میگه my darling ! هرچقدر هم که شعله بخاری پایین باشه بهتر، فقط یه دست‌نوشت که بخار ذهنو بخوابونه، یه علفی هم دراد زیر پای مغرت و شبتو با یه خیال شیرین که هنوز خیاله بخوابونی، هنوز هم داره می‌گه ho my darling…

-
- نازک‌آرایی‌هایت در جمع شب، باد می‌رانند،نرم‌نرم که جوانه‌های نور،با لبخند می‌ایستند و این کاغذ بیمارگونه…

-
خیلی وقت بود که می‌گذشتم از همه چیز و این اراجیف می‌شد نامه ذهنم که به پای کبوتری بسته شده که از لب پنجره زندگیم تکون نمی‌خورد، حس شاعری، خاطرخواهی دود، و سکوت مشوش همه چیز بود با یه شعله کم بخاری، شهوانی ترین عرفانو رو که ته مزه اش صدای تار بود و سوز کمانچه، می‌آفرید.
وقتی که طرف میگفت day flows ساده‌انگار ترین فرد بودم ولی امروز دارم جریانشو می بینم ؛ یه روزی میای تو زندگیت می‌بینی که از عقربه‌های ساعت هم خجالت می‌کشی، از شیشه بزرگ پنجره ات که خیلی وقته که پایین بودن سرت شده حاجب تو و اون؛
از این خجل باشی که اگه به عقب برگردی یه سیله پشت سرت، تو هم فقط میخوای با تمام سرعت بدویی تا توش نیفتی اما دریغ از اینکه هرچه سریعتر فرار کنی، داری زودتر
تموم اون‌چه که ساختیو از دست میدی، یه وقت میبینی تشنه همون سیل شدی و روزگارت رو تعفن فرا گرفته، گاهی وقتا سکوت هم این تعفن رو میسازه…
این شد که خواستم غرقه شم توی یک سیلاب توی یک عشق، و توی یک هوا، که فقط عطر باشه و زن و نماز … فازم سیّال شد.
-
این دست‌نوشت را بشنوید ! (پوزش به خاطر کیفیت نامناسب ضبط ) :

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

برچسب‌ها: خلسه | ۱۱ دیدگاه »

فاز سیّال

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۹

همیشه از درد می‌گریخت، از فردایش حذر داشت، با همه آرزوهایش در قیام بهار قدم می گذاشت، وای داشت از روزهایش بی دریایش، رود را جاری دید، عسل را، و خدا در بالین ابدیت …

برچسب‌ها: خلسه | ۳ دیدگاه »